خوب قبل از اینکه وارد مبحث بعدی بشویم یک پرانتز لازم است . پرانتز را باز میکنیم و میپریم داخلش و بعد هم می بندیمش و خلاص. من هم از شر این درگیری ذهنی خلاص میشوم.بحث آکادمی گوگوش .احتمالا میپرسید این بحث چه ربطی دارد به بحث قبلی. خوب راستش دقیقا ربط دارد. کاری ندارم تقلب بود یا نبود یا هر چی. گذری اکادمی را تماشا میکردم. اول با بی حوصلگی و فقط به این خاطر که دیگر کانالی نداریم و همه شان قطعند و بعد با توجه. نمونه جامعه ایرانی. یک فضا متشکل از چند دختر و پسر. نمیخواهم راجع به عدم تحمل و حسادت آدم ها راجع به مثلا سر و وضع متفاوت یک شرکت کننده یا هر چیزی صحبت کنم.گرچه به نظرم مجموعه عکس العمل هایی که آدم ها به هر شرکت کننده نشان میدادند دقیقا نماد تفکر ایرانی بود و میتوان راجع بهش مدتها بحث کرد.اما من بطور خاص و در این بحث میخواهم راجع به ارمیا حرف بزنم.کاری ندارم چجوری برنده شد . آن آدم را قضاوتی نمیکنم. بیشتر میخواهم یک کلیشه ی زن محبوب ایرانی را بهتان نشان بدهم که همه تان دیده ایدش و می شناسید.
خوب ارمیا دقیقا تصویری است که درجامعه ی ما از زن خوب تبلیغ میشود. ببینید روی چه جنبه هایی ازشخصیت این آدم تاکید شد : کمرویی، نجابت، زن خانه و زندگی بودن ، محجبه بودن، اینکه سرش را بالا نمیکرد، اینکه شوهرش تشویقش کرده بود که بیاید و با اجازه شوهرش آمده بود.....
متوجهید؟ این ارمیا یک وجه دیگر هم دارد.اینکه مثلا شجاعت داشت که طلاق گرفته بود و بچه اش را ایران گذاشته بود و رفته بود دنبال زندگی خودش. اما آن تصویری که به ما فروخته میشد تمام این آدم نبود.آن چیزی بود که قرار بود به عنوان الگوی زن باشد.به عنوان تصویر زن.
زنی که زیر لباس شب بلوز می پوشید و محور همه ی سوال هایی که ازش میشد خانواده اش بود. زنی که با پسر ها دست نمیداد. زنی که توی این جامعه رای اورد. و جالب است که نه به خاطر توانایی هایش.به خاطر نوع زنی که بود رای آورد.یعنی این آدم به خاطر تلاشش و صدایش نبود که برنده شد.به خاطر شیوه زندگیش بود. یعنی ازدو جنبه باز ببینید قضیه را یکی اینکه زنها را با توانایی هایشان قضاوت نمیکنند بلکه با میزان تطبیقشان با تصویر قالبی قضاوت میکنند و دوم اینکه چه کلیشه ای از زن در این جامعه وجود دارد به عنوان الگوی پذیرفته شده و تحسین شده از زن. حالا باز بگذریم از بحث رسانه ایش.این زن ترسوی بی اعتماد به نفس عاشق بچه ی وابسته به شوهر مومن نجیب زن مورد علاقه ی مرد ایرانی است. مرد ایرانی به صورت عام، با هزار تا زن شجاع و مبارز هم که دوست بشود باز موقع ازدواج میرود سراغ یکی مثل ارمیا. چرا؟ چون آن زن با آن فقدان اعتماد به نفسش این احساس را درش به وجود میاورد که نباید تلاش کند.که این زن هرگز ازش جلو نمیزند. که این زن هرگز برای نگه داشتنش کاری نباید کرد. که این زن امن است.امنیت است . زن آشپز خانه و بچه و درد دل با مادر و سر زدن به مادر شوهر است. این زن نجابتش ( که فقط توهمی است که این کلیشه اززن در اذهان مردانه ایجاد میکند) شک بر انگیزنیست.که غیرت مرد ایرانی جلوی بقال و همسایه یک وقتی زیر سوال نمی رود ( که اینها هم همه اش توهم است). حالا اینجا بد جنسیم گل کرد که بگویم فقط نمیدانم چجوری است که یکی مثل ارمیا با آنهمه نجابت و خجالت و سر بلند نکردن در یک کنفرانس سر حرف را باز کرد ویا گذاشت باهاش سر حرف را باز کنند و کار را انقدر پیش برد تا ازدواج و من که اینهمه کنفرانس رنگ و وارنگ رفته ام و میروم هیچوقت سر حرف را با هیچ کس باز نکرده ام و طبعا به هیچ تلاشی برای سر حرف باز کردن باهام هم جوابی نداده ام که به ازدواج ختم شود و تازه ادعای نجابتمم هم نمیشود و از کسی هم تایید و اجازه برای کار هایم نمیخواهم. خلاصه اینهمه روده درازی کردم که بگویم یک تصویر دارید از زن خوب فرمانبر پارسا ، که موفق و تحسین شده است.که مرد ایرانی او را میخواهد چون فکر میکند میتواند به تمامی متعلق بهش باشد و مرد ایرانی چیزی که میخواهد تعلق است. مرد ایرانی کلیشه ای ، زن را برابر نمیبیند. میخواهد زن بی اعتماد به نفس و بد بخت باشد تا او با گشاده دستی چیز هایی مثل حق باکره نبودن، حق حجاب نداشتن، حق دیر به خانه برگشتن، حق تحصیل، حق داشتن زندگی شخصی و... را بهش ببخشد و احساس روشنفکری و بزرگ منشی بهش دست بدهد. ...خوب حق هم دارد هر جور که میخواهد باشد....زنهای مثل ارمیا کم نیستند متناسب با نیاز های مرد های ایرانی تربیت شده و آماده ی مصرف. مشکل وقتیست که..... گفتم که حالا پرانتز را می بندیم و بقیه اش را در پست بعدی ادامه می دهیم.
* پس نوشت: اینجا جا دارد کامنتی که دقیقا این پروتوتایپ را نشان میدهد برایتان باز گو کنم:
دوستی پس از اینکه سوال کرده بود" ایا اگر مردی یکسری ویژگی های زنانه داشته باشد زنها از او خوششان میاید؟ اگر زنی یکسری ویژگی های مردانه داشته باشد مرد ها خوششان میاید؟ جمله ای نقل قول کرده بود : دنیا مردانه است اما بدون زن ها مفت نمیارزد.
خوب در مورد ویژگیهای مردانه و زنانه که تکلیف معلوم است.قالبی هستند. مثلا اینجا اگر زنی یک لیوان نوشیدنی الکلی را توی یک حرکت بالا بیندازد حرکت مردانه است.اما توی لهستان نه .
بگذریم از هزار تانمونه ی دیگر. چیزی به اسم زنانه و مردانه وجود ندارد.جز فیزیولوژی. ان چیزیکه مد نظر این دوست بود همان کلیشه ی زنانه و مردانه بود که خوب این وبلاگ کلا نفی میکندشان.
درمورد نقل قول هم باید بگویم: بیخود که دنیا جای مردانه ایست. دنیا باید جای انسانها باشد. ما لازم نداریم مرد ایرانی لطف کند و بگوید دنیا بدون زن مفت نمی ارزد.مرد ایرانی حق ما را نخورد ، توانایی های ما را به رسمیت بشناسد و توان روانی زندگی در دنیای برابر را در خودش تقویت کند بهتر است. دنیا بدون ادمهای خوب و مبارز نمی ارزد. زن یامرد. ما نیمی از جهانیم و نیاز نداریم حق بودنمان را به عنوان یک لطف بهمان هدیه کنند.
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
این در طبیعت زن است که ناز کند و در طبیعت مرد است که منت بکشد.
این در طبیعت مرد است که چند نفر را همزمان دوست داشته باشد
وایی واییی وایییی !!! باز هم وای! چکار کنم من از دست این جمله های قالبی؟ کدام طبیعت قزبانتان بروم؟
گمانم خواننده های دائمی وبلاگ میدانند من به چیزی به عنوان ذات مردانه و زنانه اعتقاد ندارم.یعنی فکر نمیکنم مرد ها کلا یک چیز هایی میخواهند و زنها کلا یک چیز هایی و همه ی مرد های جهان در چیزی مثل تنوع طلبی مشترکند و...
من کلا آدم را محصول اجتماع و اقتصاد و ...خلاصه فاکتور های بیرونی میدانم .
من فکر میکنم جامعه ی کج و کوله و بیمار ما از زن و مرد چیز های عجیبی ساخته. همین فرهنگ ناز و نیاز.همین فرهنگ با دست پس زدن و با ابرو پیش خواندن. همین فرهنگ باباهایی که همیشه خیلی مخالفند!! فرهنگی که تویش دختره همیشه صد جور خواستگار خوب دارد که دائم باید به رخ پسره بکشد.فرهنگ بازار گرمی.فرهنگ خرید و فروش و قیمت گذاشتن روی آدمها.فرهنگ فیلمبرداری عروسی توی ترکیه و ....
اینها شده فرهنگ ما.شده هویت ما.وقتی هیچ چیز یک دنیایی سر جایش نباشد.وقتی همه چیزش غلط باشد.وقتی همه چیزش اجبار سنت باشد.وقتی آدمها هرگز ندیده باشند عشق بین پدر و مادر چجور چیزی است.وقتی ادم ها منبع اموزششان سایتهای در پیت اینترنت باشد.وقتی توی یک جامعه ای عشق ممنوع باشد ، رابطه ممنوع باشد. تجربه ممنوع باشد، .وقتی...خوب همین میشود. زن به حاشیه رانده میشود. زن تبدیل میشود به جنس دوم . مرد ها با حقوقی که قانون و خانواده بهشان اعطا کرده اند میشوند قوی.میشوند جنس اول. اما قدرتشان کاذب است.قدرتشان وابسته به جنسیت است و نه به ذات. دیده اید وقتی میخواهند زنی را که از او بدشان میاید توصیف کنند میگویند که دلشان میخواهد فلان کار ج*نی را در موردش انجام دهند؟ این نقطه قوت آن زن است.این یعنی با استدلال، با توانایی های اکتسابی نتوانسته اند آن زن را وادار به اطاعت کنند. و تنها چیزی که برایشان میماند آن تکه گوشتی است که به خاطرش قانون و جامعه همه ی حقوق را بهشان اعطا کرده اند.پناه میبرند به قانون مرد سالاری که حمایتشان میکند چون توانایی مبارزه و مقابله ندارند. برای همین هم هست شاید که از زن قوی می ترسند. چون زن قوی داخل معامله هایشان جا نمیگیرد. زن مدرن معادلاتشان را به هم میزند.چون زن مدرن برابر است.چون فاعل است.یک تکه گوشت دارایی پدر و برادر و شوهر نیست. میدانند که همیشه بخشی از آن خود خواهد داشت.میدانند که تصاحبش، تصرفش و مالکش بودن غیر ممکن خواهد بود. اینست که انکارش میکنند. اینست که ندیده اش میگیرند. اینست که موقع انتخاب که می رسد انتخابش نمیکنند .چون معنای انتخاب را گم کرده اند. انتخاب به معنای شراکت را نمیخواهد بلکه در انتخاب دنبال مالکیت هستند. میترسند زنی ازشان جلوتر باشد، میترسند بخواند، با سواد باشد، میترسند لال نباشد، می ترسند صدا داشته باشد، میترسند صدایش دنیای امن هزار ساله شان را خراب کند. می ترسند بجنگد.می ترسند از زنهای مثل ما. از زنهایی که بوی جنگ میدهند.زن باید بوی قورمه سبزی بدهد. زن اصلا باید هر بویی بدهد که ان ها میخواهند.هر بویی که مادرشان میداده .وگرنه کنترل از دستشان خارج شده است. کنترل تنها چیزیست که مرد سنتی ایرانی امروز در جهان بی سامانی که هیچ چیزش را نمیتواند کنترل کند، در رابطه اش با زنی که انتخاب میکند دنبالش است. مرد ایرانی امروز از زن قوی می ترسد. فرار می کند.میخواهد به خودش بقبولاند که دنیا هنوز همان جای امن همیشگی است و زنها تغییر نکرده اند. جهان تغییری نکرده است و آن ها هم نیازی نیست که تغییر کنند.که میتوانند برای همیشه پشت سایه های اجدادیشان قایم شوند و مرد بمانند .
خوب بمانند.هر کسی میتواند راهش را انتخاب کند.هر کسی حق دارد هر چقدر دلش میخواهد احمق و سنتی باشد.هر کس حق دارد خودش را بد بخت کند، حق دارد خودش را گول بزند.
مشکل وقتی است که ....
این را در پست بعدی مینویسم.
* مثل همیشه باید اشاره کنم که این نوشته در مورد همه ی مردان نیست.من خودم مردان جالبی را می شناسم که اصلا شبیه این تصویر نیستند.گرچه تعدادشان از انگشتهای یک دست هم کمتر است. اما هستند. همانطور که زنهای متفاوت هم هستند. این نوشته پروتوتایپ مرد ایرانی را مد نر قرار داده است.
نکنید نکنید بابا نکنید.دنبال نشانه های پنهان نگردید.نه! اگر مردی شما را بخواهد میاید بهتان میگوید. اگر دستش راسر کلاس فلان جور گذاشت معنایش این نیست که عاشق شماست.اگر بلوزش با مانتوی شما همرنگ بود معنایش اسین نیست که روحتان با هم هماهنگ است.اگر چهار بار رفتید سینما و موزه و کافه و هیچ چیز نگفت معنایش این نیست که دوستی شما اینقدر برایش ارزشمند است که از ترس از دست دادنتان نمیتواند حرف دلش را بزند. معنیش این است که خیلی ساده یا شما را نمیخواهد یا بی عرضه است که اولی ناراحت کننده است بله...اما دومی واقعا تهوع آور است.
شاید رویش نمی شود؟ شاید نمیتواند؟شاید میترسد نه بشنود؟ شاید مطمئن نیست؟
بهانه های اینجوری را کنار بگذارید.من خودم استاد این بهانه ها بوده ام. من سالها سعی کردم از لابلای حرکتها و نگاه های یک آدمی بفهمم عاشقم است.یعنی سعی کردم به خودم ثابت کنم که عاشقم است شاید.که غرور مرد ایرانی سنتیش جریحه دار نشود با گفتن دوستت دارم.اصلا بهش مهلت ندادم بگوید دوستم دارد.دوستم داشت بله. میدانم. عاشقم بود.بله میدانم.اما من نگذاشتم هیچ اقدامی بکند.نگذاشتم من را بخواهد.نگذاشتم . مدرن تر از این حرف ها هستم گمانم. یا حد اقل فکر میکردم که این مدرن بودن من است. حالا می فهمم که هیچ ربطی ندارد به مدرن بودن. که اینکه اجازه بدهی طرف سهم خودش را از ابراز محبت توی رابطه بپردازد هیچ ربطی ندارد به مدرن بودن.که باید 30 بار که میگویی دوستت دارم سی بار هم بشنوی . نه اینکه به جای دوستت دارم طرف برایت چایی بیاورد.چایی آوردن سر جای خودش. گل خریدن هم سر جای خودش. قربان صدقه سر جای خودش، تقسیم وظایف به صورت برابر هم سر جای خودش. مدرن بودن این نیست که نقش عاطفی دو نفر را خودت به عهده بگیری.این نیست که نیاز نداشته باشی به محبت زبانی. مدرن بودن اینست که یاد بگیری مرد هم به اندازه زن وظیفه محبت کردن دارد. اما باز برگردیم یک قدم عقبتر.موقع شروع رابطه ...آدم ها متخصصند که وقتی از کسیخوششان میاید تلاش کنند در هر حرکت یارو نخی به خودشان ببینند. بگذارید آب پاکی را روی دستتان بریزم. من پشت سرم لیست طولانی از عشاقی را گذاشته ام که نتوانسته اند بهم بگویند. نتوانسته اند چون من نگذاشته ام.چون من دوستشان نداشته ام.چون نخواسته ام رابطه ام از همکلاسی یا همکار باهاشان فراتر برود.نخواسته ام مطرح بشود اصلا. تویشان آدم ضعیف هم زیاد بوده.اما حتی آن آدم های ضعیف هم یکجوری نشان داده اند علاقه شان را.یکجوری...من هرگز مردی را ندیده ام که زنی را بخواهد و هیج چیزی نگوید. اگر هست دیگر حتی از عشاق من هم بی عرضه تر است(اگر کلکسیون من را مطالعه میکردید میفهمیدید بی عرضه که میگویم منظورم چجور بی عرضه هایی است.قول میدهم با مطالعه شان به خواطر خواه های داغون خودتان امیدوار می شوید) . آنوقت دوست داشته شدن توسط این آدم چه ارزشی دارد؟ یعنی نه توسط آدم ضعیفی که یکجوری نشان میدهد.دارم میگویم دوست داشته شدن توسط آدم ناموجودی که اینقدر ضعیف است که نمیتواند این را بگوید چه ارزشی دارد؟
اگر مردی شما را بخواهد یکجوری بهتان میگوید.خودتان را گول نزنید.اگر در رابطه ای هستید بین دوستی معمولی و رابطه ی عاطفی و اقا هیچ اقدامی نمیکند دلیلش این نیست که میترسد دوستی به خوبی شما را از دست بدهد یا مزخرفاتی از این دست. من میدانم که حفظ دوستی با آدم برای مرد ها همچین نکته ی مهمی هم نیست وقتی از آدم خوششان میاید.یعنی یا مال آنها میشوید یا بروید به جهنم. چون وقتی شروع میکنند به دیدنتان به صورت یک "زن" شما کار کردتان را به عنوان دوست از دست داده اید. مردها وقتی عاشق کسی باشند حتما یکجوری به طرف حالی میکنند. پا پیش میگذارند. ای میل میزنند. چیزی میگویند.حد اقل گاهی حالتان را میپرسند دعوتتان میکنند بیرون.اگر علامت هایی از این دست را در مردی ندیدید.اگر یک ماه میگذرد و طرف باهاتان تماس نمیگیرد. بهانه نیاورید که رویش نشده و ....
خیلی ساده :طرف از شما خوشش نمی آید.
همین آقایی که از شما خوشش نمی آید ممکن هم هست باهاتان وارد رابطه بشود.یعنی خوب اگر اصرار کنید وارد رابطه میشود.کی از یک تکه کیک توی یک بشقاب قشنگ بدش میاید؟اما شما که یک کیک توی بشقاب نیستید. خودتان را تعارف نکنید.خودتان را تحمیل نکنید.طرف اگر بخواهد میگوید...بر فرض محال اینکه نتواند هم خوب ای بابا!!! کسی که حتی اینقدر جربزه و قدرت تصمیم گیری ندارد که پا پیش بگذارد بهتر است از همین اول بگذاریدش کنار. یکی از خواننده ها به من گفت کیک توی بشقاب تعبیر سنتی ای است.اره.ان چیزی که توی ذهن من است با آنچه اینجا امده دو تاست.
اگر از کسی خوشتان میاید یک کانتکست تخیلی نسازید که در آن او هم عاشق و شیفته ی شماست و فقط نمیتواند بهتان بگوید. نه! از دنیای ذهنیتان بیایید توی دنیای واقعی و بپذیرید که این برای شما رابطه ی تعاملی دو طرفه ی عاشقانه نمی شود.میشوید حکایت همان کیک توی بشقاب دم دست که خوب زحمتی ندارد و یارو هم از سر بی میلی میخورد و بعد هم میگذارد کنار.این وسط شما هستید که زمانتان و احساستان را مایه گذاشته اید.طلبکارهم نمیتوانید باشید.خودتان خودتان را تحمیل کردید. منظورم این نیست که از یکی خوشتان میاید و میروید و بهش میگویید ها!!نه! این شجاعانه است و محترم.منظورم وقتی است که تصور میکنید که طرف عاشق شماست و طفلکی نمیتواند ابراز احساسات کند و خودتان نقشش را بر عهده میگیرید و یک خانه صورتی در رویا می سازید . این کنش بالغ نیست.این رفتار نوجوانی است. میگویم بزرگ باشید.بالغ باشید.بپذیرید که طرف دوستتان ندارد و اگر باهاش وارد رابطه میشوید این را از قبل بدانید. تبعاتش را هم بپذیرید.انتخاب کنید که میخواهید توی یک رابطه ی یک طرفه قرار بگیرید. باز هم میرسیم به مثال کیک توی بشقاب خوب. دقیقا مثل کیک توی بشقابی هستید که فکر میکند رابطه اش با آن آدمی که دارد میخوردش تعامل است. نمی فهمد که آن آدمه هیچ چیز نمیدهد توی این رابطه و دارد میخوردش . نمی فهمد که فقط خودش است که دارد تحلیل میرود. نمی فهمد که برای طرف هیچ معنایی ندارد. بدانید کجایید. بدانید رابطه تان از چه جنسی است.
مهم نیست چقدر طرف را دوست دارید. باید بگذارید طرف هم 50% رابطه را بر عهده بگیرد. شما کیک نیستید ، آدمید و نیاز به یک رابطه ی واقعی و یک تعامل واقعی دارید برای رشد کردن.و مردها هم اگر بخواهند خیلی خوب بلدند پا پیش بگذارند.
میخواهم از پله برقی بالا بروم . مردی ایستاده با عصای زیر بغل. با یک پا. یک ای قطع شده. قیافه مومن.این دست و آن دست میکند عصایش را . دلم میخواهد بهش کمک کنم.اما من نامحرمم. یک کمی نگران چند قدم عقبتر می ایستم و نگاهش میکنم.بعد سوار میشوم.کاری از دستم بر نمیاید. سوار میشوم و همینطور که پله برقی پل عابر پیاده مرا از ان مرد دور میکند میبینم که به زحت هر دو عصا را میدهد به یک دست و میپرد روی پله ی متحرک. وقتی میرسم روی پل می ایستم.برایم مهم نیست که نامحرمم یا هر چیزی.برایم مهم نیست که او چه فکری میکند اگر دستم را طرفش دراز کنم.فقط میخواهم اگر توانستم کمکی بکنم. نمیتوانم بگذارم و بگذرم. می ایستم کنار نرده پل و صبر میکنم تا میرسد و می پرد روی سطح ثابت.به من نیم نگاهی هم نمی اندازد. حتی گمانم نفهمیده که من به خاطر او ایستاد ه ام.اینجا سرزمینی نیست که تویش یک دختر با سر و وضعی مثل من نگران مردی معلول با ریش بشود. او هم شاید نگران من نشود.ما به دو تا دنیای متفاوت تعلق داریم.ما از کنار هم میگذریم بی اینکه زندگیهامان هم را لمس کنند....
راستش چیز هایی مثل این قضیه پله برقی دل من را بد جوری به درد می آورد. فکر کردم به آدم هایی که خیلی چیز هایشان را به خاطر این مملکت از دست دادند و این جا هیچ جایی ندارند. فکر کردم نه به شخص این آدم.به آدمی که حالا با هر عقیده ای برای میهنش جنگیده.معلول شده و حالا حتی نمیتواند از پل عابر پیاده محله اش بگذرد.کسی که شیمیایی شده...و سهمش از زندگی فقط وقتیست که ما خبر تشییع جنازه اش را میبینیم و کانال را عوض میکنیم. درد دارد این چیز ها. با خودم فکر کردم که من به خاطر این وطن فقط اقامت اروپا را دادم ...کسی که زندگیش را داده.دستش را ..پایش را داده..
فکر کردم به همه ی جوانهایی که با خشم میگذرند از کنار آدمهای معلول جنگ.. فکر کردم که چه کرده اند توی این جامعه با ماها که به درد انسان بی تفاوت شده ایم؟چه کرده اند که بین ادم های این کشور این دیوار نفوذ ناپذیر هست. چه کرده اند با ما که درد فقط وقتی درد است که مال طبقه ی ما باشد؟ میدانم چه کرده اند.ما برای هر تکه نانی باید بجنگیم.منابع بین ما و آنها عادلانه توزیع نشده . مشاغل، پول، احترام عادلانه توزیع نشده.ما توی این جامعه شهروند نیستیم. تحملمان میکنند چون به تخصصمان احتیاج دارند....و ما کوفته از اینهمه جنگ هر روزه متنفر میشویم از ادمی که هموطن ما است و قربانی جنگ... ولو حالا منابع را در اختیار دارد.ولو حالا احترامی کاذب بهش میگذارند تا باور کند پایی که ازدست داده را کسی قدر میداند.اما این جور وقتها..توی ساختار های شهر سازی که برای این آدم ها هیچ جایی باقی نمیگذارد..توی جامعه ای که شان انسانی این آدم ها را هم با احترام های عوامفریبانه ای که نثارشان میکند تحقیر میکند ، توی یک جایی مثل این پله برقی که من را از مرد معلول که تلاش میکند کار حد اقل برای یک انسان را با تلاشی جانکاه انجام بدهد من میفهمم که این جامعه از روی این آدم ها هم به همان سادگی گذشته که از روی ماها. این آدم ها دشمن من نیستن.این آدم ها نباید دشمن ماها باشند. این آدم ها هم هموطن ما هستند. دشمن ما کسیست که با توزیع ناعادلانه ی منابع از اینکه ما یک ملت باشیم..از اینکه یک جامعه باشیم جلوگیری میکند.
فکر کردم به همه ی چیز هایی که آدم ها با رویای جهانی بهتر توی این جامعه از دست داده اند و به جهان بهتری که شده مجموعه ای از پله برقی ها یی که نمیتوانند سوارش شوند.. ..فکر کردم به خودم.به نسل قبلم..به نسل پدر بزرگم... فکر کردم به آن مرد معلول و اشکهایم بی انکه بدانم چرا از چشمهایی که مدتهاست خشک شده اند روی گونه هایم سرازیر شدند.

من اشتباهی افتادم داخل جامعه اکادمیک .باور کنید. خیلی ادم فهیم و اهل مطالعه ای هستم ها...بله! اما راستش دد لاین سرم نمیشود.یعنی همه اش امروز و فردا میکنم. پریروز سر کار رفتم سایت کنفرانسی که مقاله ام را قبول کرده بود دیدم مهلت رجیستر تا روز قبلش بوده .یعنی در این حد تنبلم که یک بار سایت را چک نکرده بودم
دیروز عصر نشستم هول هول مقاله را نوشتم. راستش هنوز انبانم اینقدر پر هست که بتوانم یک مقاله را توی یک بعد از ظهرر تمام کنم با استانداردهای ایران. گمانم باشد یعنی. خودم که از خودم خوشم آمد که با تمام جزییات نظریه ای را که میخواستم مطرح کنم در مقاله ام توانستم بر اساس نقل قول ها و تاریخ ترجمه و ...سر هم کنم.
حالا باید برای پرزنت مقاله بروم مشهد. اصلا در واقع دلیل اینکه مقاله دادم برای این کنفرانس همین بود. اینکه مامان و بابا و زن عمو و دو تا دوست جون جونیم دیدند فصل خوبی برای مسافرت است وتصمیم گرفتند من را در این کنفرانس همراهی کنند. اردیبهشت مشهد واقعا باید قشنگ باشد. این بود که من هم خلاصه مقاله ام را فرستادم و آن ها هم قبول کردند. حالا جالب اینجاست که من اصل مقاله را با توسل به اصل:اینجا ایران است .ددلاین ها اینجا معنی ندارند با تاخیر فرستاده ام و آنها هم نگفته اند که اوکی قبول است یا قبول نیست. امامن رفته ام بلیط رفت و برگشت گرفته ام به این خیال که اگر مهلت مقاله هم گذشته باشد یک سفری میکنیم و بر میگردیم خوب.
یادم میاید یک فامیلی داشتیم که بابا همیشهبهش میخندید.یارو سه جا کار میکرد...انروز متوجه شدم که خود من هم الان دارم حد اقل سه جا کار میکنم. یعنی سه جا رسمی کار می کنم و با یک سری جای دیگر هم همکاری دارم.منتهی خوب توی ایران کار کردن به معنی پول در اوردن نیست.معمولا از آدم تشکر میکنند جای اینکه به آدم پول بدهند.یعنی همه خوب تشکر میکنند اما کسی پول نمیدهد.
باید زندگیم را منظم کنم.میدانم.اما اینقدر کار میکنم که وقت ندارم. حتی وقت ندارم برم انتشارات قرار داد کتابم را امضا کنم.اخرین کتاب را هم هنوز نداده ام برای تایپوئقت نکرده ام یعنی. مدرکم هنوز معادل نشده توی ایران و من هنوز نمیتوانم دنبال یک کار به درد خور بگردم. در نتیجه باید اینور و آنور کار کنم که اصلا هم جالب نیست.اما خوب باید یکجوری زندگیم را بگذرانم. درست است که من به حد اقل ها قانعم و راستش مطلقا برایم اهمیتی ندارد خانه ام تلویزیون ال سی دی؟؟ندارد(علامت سوال به این دلیل است که نمیدانم ال سی دی جدید ترین مدل است یا ال ای دی.البته دلیلش خنگی است نه چشم و دل سیر بودن) یا مثلا محله اش فلان نیست یا ....اما خوب وقتی پس اندازتان میرسد به زیر صد تومن یعنی باید یک کاری بکنید. یعنی به جزکار فرهنگی باید یک کاری بکنید.من هم یک کار تقریبا تمام وقت قبول کرده ام و انجام می دهم. ساعت کاریم زیاد نیست.اما خوب صبح و شب ندارد. به علاوه اگر بگذاریدش کنار ساعت هایی که کار فرهنگی (بخوانید مجانی)انجام می دهم تقریبا وقت ندارم حتی نفس بکشم. کتابی را که داشتم ترجمه میکردم مانده .کتابی که داشتم مینوتم که خدا رحمتش کند!!!) در هفته بیشتر از 50 ساعت کار میکنم. همین یک ماه البته.بعدش که باز توازن جیبم برسد به یک عدد قابل قبول باز هم ادم فرهنگی ای میشوم و میروم پی زندگیم . اما خوب گمانم ادم نباید به ملت بخندد.بابام به ان فامیلمان خندید سر بچه اش آمد
این نوشته انسجامی نداشت.هدفی را هم دنبال نمی کرد.همینجوری نوشتمش راستش.یک گزارش گونه بیشتر از هر چیزی.که بگویم این روزها اگر ناپدید شد ه ام چه خبر است.فکر میکنم من یک جور بیماری دارم.یعنی ناخود اگاه دنبال کار های سخت و کم پرداخت میروم.ازاینکه زندگی بهم سخت بگذرد گمونم لذتی قهرمانانه میبرم یا لایف استایلم جوریست که توی این مملکت برای زندگی کردن باید جان بکنم؟
یعنی این مشکل من است یا مشکل اجتماعی که آم های مثل من را نمیخواهد؟ ..نمیدانم. فعلا بروم. یک می فکر های فلسفی بکنم در این مورد تا ساعت سر کار رفتنم برسد!!!
ذهن مذهبی ما آدم هاست.تاریخ سنتیمان که عادت دارد از هر کسی یک بت بسازد.یک اسطوره. این را میگویم چون تازگی ها فکر می کنم ..یعنی بعد از پست اخرم فکر میکنم که من برای بعضی ها نماد شده ام.نمی گویم اسطوره یا بت.اصلا.فقط یک جور نماد.یک ایکون مقاومت مقابل دنیای مرد سالار.مشکل نماد بودن اینست که نمیگذارد دیگر حرف دلت را بزنی. چون آدم ها از تو تصویر دارند.باید مراقب باشی آدمها را از خودت ناامید نکنی. باید مراقب باشی آن تصویر مقاومه نشکند. باید درست رفتار کنی. دیگر ضعف برایت مجاز نیست.دیگر حماقت برایت مجاز نیست.دیگر صفاتی که تو را کرده اند تو برایت مجاز نیست.کم کم شروع میکنی خودت را با چشم های ادم ها ببینی.شروع میکنی خودت را از بیرون ببینی. شروع میکنی خود را تطبیق دادن با تصویری که دیگران ازت دارند. تصویر را خودت از خودت ساخته ای اما میشود زندانت. درست رفتار کردن میشود مثل مذهب برایت. می شود یک ایین. ایین تو بودن.نه خود بودن.ایین تویی که یکروز این وبلاگ را شروع کرد تا خودش را پیدا کند و رسید به اینجا که بعضی ها نمیگذارند خودش باشد. این من را میترساند.این من را فراری میدهد. متنفرم از ادم هایی که با یکجور ستایشی دوستم دارند.تحسین نه! ستایش. متنفرم از ستایش شدن.متنفرم از هر چیزی که من را دور میکند از این زندگی ساده ام.از این خود ساده ام.
جنگیدن خسته ام میکند.نه گفتن خسته ام میکند.ایستادن مقابل این موج ویرانگر سنت و تا نخوردن خسته ام میکند.بعد میایم توی این وبلاگی که قرار است خودم باشم با حماقت هایم و میبینم باز هم باید بجنگم.اما نه بایک چیز واقعی.نه با مرد سالاری و سنت و خشونت.با خواننده هایی که من را نماد و الگو کرده اند.با خواننده هایی که چون فکر میکنند من کاملم از من متنفرند و میخواهند ثابت کنند که من دروغ گو هستم. با خواننده هایی که چون من را دوست دارند میخواهند من در قالبم بمانم.با خواننده هایی که اشتباه و حماقت را برای من مجاز نمیدانند.ان هایی که ضعف و اشک را برای من مجاز نمیدانند.
راستش من به تنها بودن و تنها ماندن عادت دارم. نه که خوشم بیاید.نه.این هم بخشی از نبردم است.من خودم هستم و خودم میمانم.من الگو، بت، منبع الهام و توتم هیچ کس نیستم.من یک زن معمولیم که حماقت میکند.ضعف دارد.اشتباه میکند.قربانی خشونت و تبعیض است. میجنگد.می برد.میبازد. من هم مثل همه از تحسین خوشم میاید.اما نیازی به آن ندارم.مثل همه از توهین بدم میاید اما توهین من را از راهم بر نمیگرداند. راه من خودم بودن و خودم ماندن است.
یادتان میاید با خاتمی چکار کردیم؟ نمیخواهم بگویم من هم خاتمیم.یا همان جایگاه را دارم.فقط میخواهم به روند اسطوره ساختن نگاه کنیم. خاتمی را ساختیم.اسطوره اش کردیم.بعد که با تصویرمان تطبیق نکرد به لجن کشیدیمش. چرا؟ چون توقع رویایی ما را بر اورده نکرده بود. ما نتوانستیم هرگز خاتمی را همانجایی که بود همانجوری که بود و با عیب ها و ترسها و ضعف هایش دوست داشته باشیم. با همه ی ازادی های کوچکی که بهمان داد. با همه ی درسهای کوچکی که بهمان داد. ما اصلا ملت همه یا هیچیم. من اما نه همه ام نه هیچ.بین این دو تا ترجیح میدهم هیچ باشم.ترجیح میدهم اگر من را الگو میبینید این وبلاگ را رها کنید و بروید.من یک زن معمولیم. ضعف دارم.اشتباه میکنم. به خودم سخت میگیرم اما اشتباه هایم را و اشکهایم را میپذیرم. فقط کسی میتواند این وبلاگ را و زن این وبلاگ را دوست داشته باشد که بفهمد هیچ مفهوم مطلقی...هیچ آدم مطلقی توی این دنیا وجود ندارد. دنبال ان زن کامل توی این وبلاگ نباشید. راستش دارم میجنگم که قالب ها را بشکنم .چیزی به اسم زن کامل وجود ندارد. چیز ی به اسم زن قوی یا زنی که درست رفتار میکند هم وجود ندارد.من یک زن معمولی معمولیم و وقتی میبینم که دارید سعی میکنید من را بچپانید توی قالبی که حق ندارد یک کار هایی را بکند می ترسم. من الگوی کسی نیستم.من را همانطور که هستم دوست داشته باشید....یا اصلا دوستم نداشته باشید.


نه واقعا این مرد ها چه مرگشونه؟نه خدایی چه مرگشونه؟
اونی که محل سگ بهش میگذاری 72 تا اس ام اس میزنه برات که از "هانی" و "سان شاین" و "اسلیپ ول" شروع میشوند و وقتی جواب نمیگیرند ختم میشوند به اینکه" تو رو خدا فقط یه قهوه" و بالاخره
" من میخوام ازتو فیلم بسازم و این یک مساله ی کاریه و ..."
از من فیلم بسازی؟ من یعنی اینقدر(نه! واقعا اینقدر؟) احمق به نظر میرسم؟ آدمی که من در محل کار کارت ویزیت حرفه ایم را بهش دادم و مطلقا نمیشناسمش چجوری اینقدربه سرعت فهمیده که من آدم جالبی برای فیلم ساختن هستم؟(ای لعنت به من.که رو اون کارت شماره تلفن چاپ کردم) نمیخواهم شکسته نفسی کنم یا بگویم که زندگی جالبی ندارم.اتفاقا زندگیم خیلی جالب است به نظر خودم. پر از هیجان و ماجراجویی. شاد وغمگین. اما خوب کسی که من را سر کار با قیافه ی مادر فولاد زره دیو و اخلاق سگ دیده که نمیتوانسته این راحدس زده باشد. بعد هم زندگی من برای خودم جالب است. کسی که حتی نمیداند من این وبلاگ را دارم. کسی که نه این دختر شاد و شیطان و رنگی رنگی را می شناسد و نه آن مبارز سر سخت را....میخواهد از چی من فیلم بسازد؟ حتی خواننده های این وبلاگ هم از آ ن یکی ور زندگی من خبر ندارند. یعنی اکثرا آن مادر فولاد زره دیو را نمیشناسند. من را در شغلم نمیشناسند. اما باز خواننده های وبلاگ به من نزدیکترند.یعنی تقریبا از همه به من نزدیکترند.چون توی این سالها شاهد اعترافاتم، نجهایم، کامیابیها و ناکامیهایم بوده اند. به علاوه ،فیلم ساختن یعنی گذراندن یک عالمه وقت با هم و خوب خیلی احمقانه است که وقتی قبول نمیکنی قهوه بخوری با کسی فکر کند ممکن است حاضر شوی مدت زمان زیادی را به بهانه ی کار یا هر چیزی باهاش بگذرانی. خدای من! از آدم های کنه متنفرم. خوب یک پسر باید بفهمد که وقتی به 20 تا اس ام اس و 10 تا زنگ تلفنش جواب ندادی یعنی نمیخواهی باهاش بیرون بروی. نمیگویم که من خیلی درست عمل کردم.نه ! نکردم. من کلا در مواجهه با آدم ها یک کمی خجالتی هستم( میدانم بهم نمی آید خجالتی باشم). به جای اینکه مستقیم به پسی بگویم که : علاقه ای ندارم باهات بیرون بیایم. بهانه میاورم.که: مریضم.کار دارم.مهمان دارم.
انگار جذابیتم چیزی خجالت آور است و برای رد کردن آدم ها باید دلیلی داشته باشم که از بیرون محدودم کند. یعنی پیغامی که میدهم اینست: من دلم میخواهد بیایم بیرون با تو اما عوامل محیطی اجاره نمیدهند.
نمیدانم مرد ها چجوری هستند، اما انگار نمیگیرند پیغام های غیر مستقیم را.من هم دلم نمیاید مستقیم به کسی بگویم که برایم جذاب نیست.یعنی انقدرها اعتماد به نفس ندارم. حق را برای خودم قائل نیستم که دل کسی را بشکنم.نتیجه اش میشود که هراز چند گاهی یکی از این مردها کنه گیر سه پیچ میدهد و دیگر ول هم نمیکند.لابد فکر میکنند این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن است.در صورتیکه شماها میدانید که من اگر از کسی خوشم بیاید وقتی دعوتم کند به یک قهوه فی الفور قبول میکنم. نه چون یک زن مدرنم، بلکه چون اعتماد به نفسم اینقدر کم است که میترسم پیشنهادش را دوباره تکرار نکند. یا اصرار نکند.هر چند ظاهرم گمانم این را نشان نمیدهد. حالا بگذریم که یکی دیگر که بهش نخ داده ای برایت نامه مینویسد و بسیار برادرانه ازت در مورد دختر های دیگر راهنمایی میگیرد.خلاصه یک زمانی دنیا اینجوری نبود. یعنی یک زمانی اگر به کسی نخ میدادی یارو میگرفت و اگر کسی را بهش بی محلی میکردی می فهمید.اما نمیدانم دنیا عوض شده یا من در اثر بی تمرینی اشتباهی نخهایم را پرتاب میکنم. یا شاید زبان دیت گذاری عوض شده و علامتها الان معنی بر عکس میدهند؟اصلا نکند توی این سالها همه چیز بر عکس شده است؟یا نکند همه ی مردهای دنیا دیوانه شده اند؟

خیلی وقتها میشنوم(توی کامنتها هم بسیار میبینم) :برای پسره اصلا مهم نبود.
:خیلی پسر خوبی بود و پذیرفت.پسرها نمیپذیرند.پسرها می پذیرند. پسر ها وقتی میخواهند ازدواج کنند برایشان مهم است.
خوب در همه ی این تعبیرها چیزی از حقیقت نهفته است.هستند مرد های که میپذیرند.هستند مردهایی که نمیپذیرند.هستند مردهایی که برایشان مهم است ،که موقع ازدواج کردن دنبال زن آفتاب مهتاب ندیده میگردند. هیچکدام از این حرف ها غلط یا قابل رد نیست. خود من هم خیلی هایشان را میگویم. منتهی یک چیز خیلی مهم در همه ی این بحث ها هست : مرد ها، نظر مرد ها، سلیقه ی مرد ها و عقیده ی مرد ها در این مورد است که به نقد گذاشته شده. در اکثر موارد ماها داریم مشت به دیواری میکوبیم که مرد ها ساخته اند.
یعنی بحث مرد محور است. این دقیقا مرد سالاری است. این مظلومیت زنان وبردگی زنان در طبقه ی متوسط است.اینکه ما تعریف هایی را که سنت ساخته باور میکنیم .اینکه ما ته ته ذهنمان قبول نداریم که برابریم. اینکه منتظر ایستاده ایم تا ببینیم مرد زندگیمان چی میگوید و چجور آدمی است و بعد متناسب با آن خودمان را خلق کنیم. یادتان باشد حرکت زنان حرکتی برای جنگیدن با تعاریف مردانه نیست. افریدن تعاریف نو است. افریدن شکل الترناتیوی از زندگی کردن که در آن زنان هم صدا دارند. حرف من در مورد حق بر بدن
یک قدم آنورتر است از اینکه مرد ها چی میخواهند یا نمیخواهند. که می پذیرند یا نمی پذیرند. مساله اینست که اصلا بهشان ربطی ندارد.یعنی چی؟ یعنی دست به دعا میمانید تا آدمی برابر با شما با بزرگ منشی و از موضع قادر متعال بپذیرد شما هم به اندازه ی او بر بدنتان حق دارید؟ ببینید توی چه جایگاه مسخره ای قرار میگیریم. یک آدمی از یک مقطعی از هیچ میرسد توی زندگی ما و ما منتظر تایید یا رد او میمانیم برای تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم. اگر مردی میپذیرد لطفی به ما نمیکند.همانطور که حق طلاق و تقسیم اموال حقوقی نیست که تفویضشان به ما لطفی باشد..
اینها حقوقی است که ازما گرفته شده و مرد ها کمترین کاری که میتوانند بکنند اینست که برای نشان داد احترامشان این حقوق حقه ی ما را به عنوان جبران قانون ضد زن و ناعادلانه به ما برگردانند.این لطف نیست.فقط نشان از اینست که مرد زندگی ما ما را با خود برابر میبیند.
"چطور باید مساله را مطرح کنیم؟" خوب به نظر من اصلا لازم نیست مساله را مطرح کنیم. اگر قرار است مطرحش کنیم باید کاملا غیرشخصی باشد.یعنی به عنوان مساله ای اجتماعی فارغ از شخص "خودم" میتوانیم مطرحش کنیم. خیلی ساده میتوانیم به طرف توضیح بدهیم که به مساله ی بکارت اعتقادی نداریم و به حق طلاق و... معتقدیم. گمان میکنم زن ایرانی اگر میخواهد مدرن باشد یکبار برای همیشه باید تکلیفش را با خودش روشن کند.نگویید که نمیشود. میشود. چیزی که نمیشود اینست که شما هم کمپین را امضا کنید و هم موقع عقد خودتان که میرسد بروید دکتر گواهی بکارت بگیرید. همه ی اینها میشود، خوب هم میشود، فقط باید کمی شجاع بود.یک زمانی کار کردن زن در ایران هم تابو بوده. زن هایی که شروع به کار کردند تعریف جدیدی افریدند.تعریف زنی که زمانش، شغلش و مشغولیتش مال خودش است. این تعریف توی دنیای مرد سالار سنتی سال 1320 (حدودا) خیلی عجیب بود.که زن آنموقع حق نداشت دلمشغولیش بیرون خانه باشد. اما این زنها این تعریف را افریدند و جامعه هم پذیرفت.خوب قد مها همینطوی ها برداشته میشوند.بحث خواستن زنها و ایستادگی زنهاست اینکه شماها عمیقا نخواهید با مردی زندگی کنید که شما را کالا و دارایی خودش میبیند. که نترسید از تنهایی. که نگاه نکنید ببینید دختر های فامیل شوهر کرده اند و شما نه و حسرت شوهر بخورید. اینکه باور کنید حق دارید برای زندگیتان، برای بدنتان تصمیم بگیرید وگرنه اگر صبر کنید تا مردها و قوانین مردانه حق مالکیت بر بدنتان را به شما بدهند، آن ها هرگز این کار را نمیکنند.اگر روزی هم آزادی هایی بدهند مثل انچه دختران در امریکا دارند آزادی نیست.شکل تزیین شدگی بردگی زنان است. وظیفه ی ما خلق الترناتیو هاست . وظیفه ی ماست که یادمان نرود آدمیم.برابریم. صدا داریم، بدن داریم. وظیفه ی ماست که شجاعت داشته باشیم تنهایی را ترجیح بدهیم به اینکه به هر بهایی مردی کنارمان باشد. همیشه گفته ام زندگی مشترک خوب، رابطه ی عاطفی خوب بسیار سازنده است . اما وقتی شما مجبور باشید بخشی از افکارتان را سانسور کنید، وقتی دیگر شما ، شما نباشید آن رابطه به چه دردی میخورد؟ کجایش شما را میسازد وقتی وجود نداشته باشید؟
* من فکر میکنم این بحث بسته است. یعنی من مسائل اصلی مد نظرم را گفته ام.حالا میماند اگر باز گوشه ای باشد که سوال برایتان پیش بیاید. وگرنه که خوب این اخرین قسمت این بحث خواهد بود.

فکر میکنم بعد دوم این قضیه را خیلی ها در کامنتها مطرح کرده اند. یکبار یک نوشته ای توی همین وبلاگ نوشتم به این عنوان که: تو یا اینی یا اون. راجع به اینکه تو یا انتخاب میکنی مدرن باشی یا انتخاب میکنی سنتی باشی.بحث خیلی ها هم داخل کامنت همین است. بحث های اخلاقی و استراتژیک بین سنت و مدرنیته که البته بسیار هم برایم جالب بود.
حقیقت اینست که توی جامعه ما نمیشود هم سنتی بود هم مدرن.توی اروپا میشود.توی اروپا دوستان من هیچکدام باکره نیستند و همه هم با لباس سفید میروند کلیسا و عروسی میکنند. راستش به نظر من هم طبیعی میرسد که هر آدمی هر جور میخواهد زندگی کند. یعنی یکجوری بشود که حضور وبلاگ هایی مثل مال من لازم نباشد.اماتوی ایران الان نمیشود.البته وبلاگ را نگفتم منطورم این بود که نمیشود آدم هم سنتی باشد هم مدرن.یعنی توی ایران شما نمیتوانید بگویید که من اندازه ی سال تولدم مهریه میخواهم، عروسی فلان میخواهم. بعد حق بر بدنم مال خودم است.حق طلاق هم میخواهم. حق اشتراک اموال هم میخواهم.قبلا توی همین وبلاگ گفته ام که وقتی شما مهریه میخواهید و عروسی فلان و خرید عروسی و طلا ؛ یعنی وارد یک رابطه ی سنتی شده اید، نه! حتی بیشتر از این ، شما با این خواستنتان خودتان و معیار های زندگیتان را هم تعریف کرده اید. یک زن مدرن هرگز تحت قرار دادهای جاری ازدواج نمیکند که مهریه کمکی بهش باشد. زن مدرن موقع عقد یک قرارداد مینویسد و کلیه اموال که از آن لحظه خریداری میشوند را طبق قرار داد مال او باشند.حق طلاق میگیرد (بعضی از انواع حق طلاق هست که حتی لازم نیست طرف با شما بیاید.شما میتوانید بروید طلاق بگیرید تنهایی. بهانه نیاورید) حق انتخاب شغل میگیرد. زن مدرن بودن یک انتخاب است.انتخاب سختی هم هست و اضافه کنم که برای آدم های بیست و خرده ای ساله که با خانواده زندگی میکنند غیر عملی. اما خوب آدم بالاخره باید از یک جاییشروعکند.
یعنی شما باید موضعتان را مشخص کنید.شماها یا مدرنید یا سنتی. این را همیشه گفته ام.یک مرزی بین مرد ها و زن های مدرن و مرد ها و زنهای سنتی وجود دارد. توی ایران نمیشود شما هر دو تا باشی.یک جایی برای همیشه راه یک آدمی مثل من از مرد هایی که زن را به عنوان "آشپزخوب" ، "خانم خانه دار" "کوچولوی خوشگل بدون نظر" ، "نانازی که با خریدن یک تکه طلا خفه میشود" و ... از زن هایی که برایشان مهم است هر عید موهایشان ار هایلایت کنند، شوهرشان برایشان سالگرد ازدواج فلان بگیرد و طلا بخرد، عروسی بهمانبیرد و مهریه بدهد و ...جدا شده است.
تنها ماندن به مراتب بهتراز بودن با مردی است که برای شما حق داشتن گذشته را قائل نیست.بله! اینور درست.اما خود شما هم پنجاه درصد قضیه هستید.زنی که مینشیند ور دل من از طلاهاو کادوهای عروسی و مدل شینیون و کادوی سر عقد دختر خاله اش تعریف میکند هم همانقدر راهش از من جداست.صرفا چون زن هستیم لزومی ندارد هم مسیر باشیم. هم مسیر هم نیستیم.وقتی انتخاب کردی که به روش دیگری زندگی کنی ، بخصوص توی ایران ممکن است تنها بمانی، طعنه بشنوی و هزار تا چیز دیگز.اما خوب همین مبارزه است که زندگی را معنا میکند.لازم نیست آدم حتما پرچم بردارد برود سر میدان شعاربدهد تا بشود مبارز، همین جنگ روزمره با این باور های توهین آمیز و همین تلاش برای حق قائل شدن برای خویش خودش توی این جامعه خیلی سخت است. و علاوه بر آن یک شیوه ی زندگی است. مردی که من میپسندم و من را میپسندد هم دغدغه اش اصلا بکارت نیست.حالا یا من هستم یا نیستم.اما این نقطه ی ضعف یا قوت من حساب نمیشود.من فکر میکنم که مردی که این دغدغه اش نیست هرگز سوال نمیکند.شما نباید توضیح بدهید.در هیچ مرحله ای نباید توضیح بدهید.بدن شما دارایی مرد نیست که لازم باشد دلیل برای هر نوع استفاهد ای ازش به مرد ارائه بدهید. میخواهم بگویم اگر طرف شما ازشما چنین سوالی کرد.یا اصلا فضای رابطه به این سمت رفت که طرف این حق را قائل شد برای خودش که از شما بپرسد آگر شما خودتان را یک زن مدرن میدانسته اید، باید به رفتار خودتان شک کنید.ببینید چکار کرده اید که مردی سنتی را به خود جذب کرده اید.بدانید که این مردهزار جای زندگی هم هزار تا چیز دیگر میپرسد.که این مرد ممکن است سر ساعت کار شما، محل کارشما، همکاران شما و ...هم سوالاتی داشته باشد. یادتان باشد که این مرد این مساله برایش دغدغه است و اگر میگوید نیست نفس پرسیدن سوال در این مورد مثال نقض است.مساله ی خودتان است که میخواهید با آن آدم ادامه بدهید یا نه.این مطلقا به هیچ کس مربوط نمیشود. چیزی که هست اینست که متوجه باشید. که آگاه باشید، که بدانید این سوالهای کوچک بی ضرر زندگی شما را میسازند.از ترس تنها ماندن حقیقت را کتمان نکنید.نمیگویم مدرن باشید یا سنتی.میگویم به آن چه هستید آگاه باشید و پایش بایستید. بهتان قول میدهدم این که آدم خودش باشد به همه چیز دنیا می ارزد.میخواهید سنتی زندگی کنید؟ بسم الله! پس دیگر ژست های فمنیستی نگیرید.میخواهید مدرن زندگی کنید؟ بسم الله! پس دیگر توقع مهریه و فلان و فلان و با اجازه ی بزرگتر ها و ...نداشته باشید. بدانید چی هستید ، بودنتان را انتخاب کنید. اگر از چیزی که هستید راضی اید گور بابای دنیا. زندگی یعنی همین.
الان یاد یک شعر از ماچادو افتادم: رهرو،هیچ راهی نیست، راه با راه رفتن است که ساخته میشود.
این نوشته همچنان ادامه دارد.
